تبليغاتX
عرفاني <-BlogAndPageTitle->
يا ستارالعيوب



همه ی نغمه های دل انگیز را که انسانی می تواند زمزمه کند در کلامی گرد آورده ام.همه بوهای خوش را که گل های رنگارنگ در هر بوستانی می توانند بپراکنند در رایحه ای جمع کرده ام.همه ی محبت هایی را که یک دل می تواند در خود نگاه دارد در یک حس عاشقانه نگاه داشته ام.همه دست هایی را که ممکن است بر سینه هایی قرار گیرد در یک دست بر سینه ارادت و  تعظیم خود گذاشته ام.و همه ی خوبی ها و زیبایی ها و نیکی ها را در یک کلام ذخیره کرده ام و نام آن راسلام نهاده ام.این سلام را به پای حضور نورانی تو انداخته ام.این سلام را به آستان مقدس تو رسانده ام و این سلام را پیک دلدادگی  و شیفتگی خود ساخته ام تا حرف های نگفته ام را با گوش مهربانی تو باز گوید .و ناله های بر نیامده ام را در پیش چشم لطف تو فرو خواند و مرا به تو رساند.اگر دیگران به کسی سلام می فرستند می خواهم سلام مرا به سوی تو بفرستد.و اگر دیگران به کسی سلام می رسانند می خواهم سلام مرا به تو برساند.ای همیشه سلام ای سلام ه میشه.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 20:39 توسط زينب طاهري |



در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل کلاس درس آورد. وقتي که کلاس رسميت پيدا کرد، استاد يک ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت. آنگاه از دانشجويان که با تعجب به او نگاه مي کردند،
پرسيد: آيا ليوان پر شده است؟  همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت. بعد ليوان را کمي تکان داد تا ريگ ها به درون فضاهاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجويان پرسيد:
آيا ليوان پر شده است؟ همگي پاسخ دادند: بله، پر شده!
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل ليوان ريخت. ذرات شن به راحتي فضاهاي کوچک بين قلوه سنگها و ريگ ها را پر کردند. استاد يک بار ديگر از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان پر شده است ؟دانشجويان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!
استاد از داخل جعبه يک بطري آب را برداشت و آن را درون ليوان خالي کرد. آب تمام فضاهاي کوچک بين ذرات شن را هم پر کرد. اين بار قبل از اينکه استاد سوالي بکند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله، پر شده!
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چيزهايي که اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اين ها برايتان باقي ماندند، هنوز هم زندگي شما پر است.
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد:ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند که در زندگي مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چيزهاي کوچک و بي اهميت زندگي هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد، ديگر جايي براي سنگ ها و ريگ ها باقي نمي ماند. اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي کند.
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف کنيد که واقعاً اهميت دارند، همسرتان را براي شام به رستوران ببـريد، با فرزندانتـان بازي کنيد و به دوستان خود سر بزنيد. براي نظافت خانه يا تعميـر خرابي هاي کوچک هميشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهاي زندگيتان برسيد، بقيه چيزها حکم ذرات شن را دارند.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:27 توسط زينب طاهري |



دیشب شب شهادت دخت رسول اکرم بود.شبی که آسمان و زمین به غم نشست.و خاک چه اخترانی را که در کام خود فرو نبرده است؟چه گنج هایی را که بلعیده است و اینک چنگال گشوده است تا فروغ نقره ای را در چنگال خونینش بگیرد.راستی که چه ستمکاره ای ای خاک !نه نه !خاک مهربان سزاوار سرزنش نیست.زیرا او امانتداری امین است یا طلبکاری دقیق که وام می گیرد.راستی او هم دل دارا و غمین است.این رنگ زردی که در او می بینی چهره ی رنگ و رو رفته و عزادار اوست.جوشش چشمه هایی که می بینی اشک ماتم عزیزان اوست.آتشفشانی که می بینی سوز دل زمین است.زلزله ای که هر از چند گاه احساس می کنیم فراز و نشیب رفتن شانه های زمین استکه هم اواز با یتیمان از گریه هق هق می کند.و شاید او هم دل دارد و می خواهد تکه جدا شده اش را در آغوش بگیرد.آن شب شب دفن مهتاب دختر رسول اکرم روی دستها حمل می شد تا به نقطه موعود رسید.زمین را شکافتند.علی ع)شیر مرد و جنگجوی دلاور روزگار بر جنازه نماز گذارد و میان شب او را دفن کردند.خدایا این چه مظلومیتی است که دخت رسولت را باید شبانه به خاک


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:36 توسط زينب طاهري |



 انا لله و انا الیه راجعون

روز دوشنبه بود10دیماه1381روزهایی که عزیزترین فرد زندگیم بر بالین بیماری بود.درست در دی ماه که هنوز اول رخ نمایی و چهره گشودن زمستان بود.در همان روزهایی بود که دلهای بی پناه به لرزه می آیدوبینوایان ماتم می گیرند.زیرا که دردشان دوچندان می شود.اینان اگر در تابستان غم نان وشکم داشتد حال باید در جست وجوی سر پناهی باشندتا از سرمای سخت جان سالم بدر برند.تهران سفید پوش شده بود وگویی من کفن پوش.شهر لباس سیاه بر تن کرده بود من نمی دانستم سیاه بر تن کنم یا سفید.در این فصل تازیانه باد بی رحمانه بر پیکر طبیعت نواخته می شود.دل نیز بر وجود من بیرحمانه و بدون هیچ گونه ملایمتی تازیانه می زد.آن شب برای اولین بار اشک مردی را می دیدم که با آنهمه ابهتش خیره به جایی بنگرد و اشک بریزد.نمی دانستم چه شده؟که این پدری که هیچوقت در برابر ناملایمات لبند از روی چهره اش برداشته نمی شد حال می گرید وسرپناهی می خواهد.پدر مرا در آغوش کرفت و های های گریه کرد.از تعجب شاخ هایم سبز شده بود.مثل همیشه باید محرم اسرار پدر می بودم تا مادر بویی از ماجرا نبرد.آن شب من و پدر از سرسجاده بلند نشدیم و آنقدر دعا و مناجات و نماز خواندیم که دیگر پاهایمان سست شده بود.من هنوز بهت زده بودم . صبح روز بعد با اولین هواپیما عازم تهران شدیم تمام ساختمان را پارچه های سیاه فرا گرفته بود.مادر تازه علت رفتارهای من و پدر را فهمیده بود.

به همین خاطر است که هر وقت کلمه ی مادربه گوشم می رسد تارهای قلبم به ارتعاش در می آید.شور و غوغایی در خاطرم پدید می آید وجوش و خروشی در نهادم پدید می آید.مانند یک آتشفشان خاموش که ناگهان سر به طغیان کشد و قادر به ضبط آتش درون خود نباشد.گریه می کردم ابری بودم سیاه پوش که می باریدم  می غریدم و هیچ کس نمی توانست جلوی غرش این ابر را بگیرد.حتی پنجره ها در آن لحظه لب به سخن می گشودند و می گفتند:یادت هست از این کلمه آنقدر شنیدم که به پشت بام پناه بردم و فریاد بر آوردم .سعی کردم تا روز هفتم هم میزبان باشم و هم پاسخگوی سوال های مکرر دلم.من همیشه می دیدم که مردمان در گورستان بر روی قبرها لگد می کردند و می رفتند ولی من نمی خواستم کسی فرشته رحمت زندگیم گل سرخ محبوبم رالگد مال نماید.آیا باید می گفتم ای رهگذر آهسته برومگر نمی بینی که در اینجا یک جهان عشق وفداکاری سر بر زمین نهاده است.اینجا سالها فداکاری و مهربانی در خاک رفته و سالها عشق و امید به وادی عدم شتافته است.رفتهاست تا چون روحی جاودان به آستان عظمت و جلال خداوندی پرواز کند و یا می توانستم قبر زاد گاهی کنم .......نه....نه...نمی دانستم با بهانه ی کودکانه دلم چه کنم؟فقط با این افکار بود که توانستم خود را از چنگال بهانه های کوکانه دلم رهایی بخشم .

ای رهگذر بیهوده برین سنگ حقیر نظر میفکن زیرا چیزی در آن نخواهی یافت آنکه جست و جویش می کنی اکنون در فراخنای آسمانها در پرواز است تا از این جهان ناچیز بر سر منزل حشمت و صفا قدم گذاردو در سرا پرده ی عظمت ابدیت مسکن گزیند.در کار خداوند نمی توان هیچ گونه چون و چرایی آورد. من نیز می پذیرم این حادثه ی تلخ را زیرا همیشه و در همه حال یادش در دلم زنده و چهره اش از ذهنم پاک نشدنی است.

تقدیم به مادر بزرگ عزیزم

                                                                           نوه ی کوچکت

                                                               زینب     م.ووموم.و.-حکححو۹ین

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 20:19 توسط زينب طاهري |



گفت..                          

 گفتم: خسته‌ام .
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53)

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره .
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
 خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24)

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم. 
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16)

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی! 
گفتی: فاذکرونی اذکرکم

منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ 
گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
 تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63)

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟ 
گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109)

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216)

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟   
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
 خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143)

گفتم: دلم گرفته . 
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا

«مردم به چی دلخوش کردن؟» باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (یونس/58)

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله   
گفتی: ان الله یحب المتوکلین
خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159)

گفتم: خیلی چاکریم!   
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره 
بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11)

گفتم:
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم. 


گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم  .
گفتی: فانی قریب 
من که نزدیکم (بقره/۱۸۶)

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم .
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
 دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) .

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی .
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه 
پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰)

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده 
مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴)

گفتم: دیگه روی توبه ندارم  .
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
(ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳)

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
 خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳)

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ 
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
 به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵)

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
 خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲)

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     
گفتی: الیس الله بکاف عبده
 خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟ 
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
 ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴1-43)

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:6 توسط زينب طاهري |



بـدانیـم کـه ؛
تا روزی که بخشیدن را یاد نگرفته ایم ٬ زندگی کردن را نخواهیم آموخت .

بـدانیـم کـه ؛
برای غالب شدن بر عادت زشت شکایت کردن، باید برکات زیبای خـداونـد را بشماریم .

بـدانیـم کـه ؛
خـدا می خواهد در هـر لحظـه برای هر یک از ما همه چیز باشد.

بـدانیـم کـه ؛
آنچنان که جواهر بدون ساییدن براق نمی شود ، ما هم بدون درد کشیدن ، کامل نخواهیم شد .

بـدانیـم کـه ؛
کمک خـدا فقط به اندازه یک دعا از ما فـاصله دارد .

بـدانیـم کـه ؛
بهتر است نقشه های خود را با مداد تصورات خود بکشیم و آنگاه پاک کن را به دستان پرقدرت خـداونـد بسپاریم .

بـدانیـم کـه ؛
پاسـخ درست خـداوند همیشـه بعد از درخواست اشتباه ما روشنایی بخش است
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:56 توسط زينب طاهري |



زندگی

زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است که از او میپرسند فروختی؟؟؟  میگوید>نه نخریدند تمام شد

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:1 توسط زينب طاهري |



از خداوند منان پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد؟خداوند پاسخم را داد و گفت کودکیشان.

اینکه انها از کودکیشان خسته میشوند عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها ارزو میکنند که کودک باشند.

اینکه انها سلامت خود را از ذست میدهند تا پول بدست بیاورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامت خود را بدست بیاورند.

اینکه با اضطراب به اینده مینگرند و حال را فراموش کرده اند پس نه در حال زندگی میکنند و نه در اینده.

انها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

انسانها باید بیاموزند که نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه کاری که میتوانند انجام دهند اینست که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند .بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخمهای عمیقی در دل انان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالهل طول میکشد تا ان زخم ها را التیام بخشیم.

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را داشته باشد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که ادمهایی هستند که انها را دوست دارند فقط نمی دانند که احساساتشان را چگونه بیان کنند .

بیاموزند که دو نفر میتوانند با هم به نقطه ای نگاه کنند و ان را متفاوت ببینند.

بیاموزند کافی نیست فقط انها دیگران را ببخشند بلکه انها نیز باید خود را ببخشند.

در پایان خداوند تبارک و تعالی لبخندی زد و گفت   دیگر حرفی برای بندگانم ندارم فقط اینکه بدانند من اینجا هستم

همیشه

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 0:20 توسط زينب طاهري |



خدایا تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم .

تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم .

تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی.

خدایا شکرت میکنم که دریا را افریدی کوه ها را افریدی و من میتوانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بینهایت به پیش برانم و بدین وسیله از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم.

خدایا شکرت میکنم که بی نیازم کردی از انکه از هیچکس و هیچ چیز انتظاری نداشته باشم.

هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را بگیرد تو ان را خراب کردی .

خدایا به هر چه و به هر که دل بستم تو دلم را شکستی .عشق هر کسی را که به دل گرفتم تو قرار از من گرفتی.

هر کجا خواستم دل دردمندم را ارامش دهم تو ان را بر هم زدی و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی تا هیچ ارزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت ارامش و امنیتی را در دل خود احساس نکنم.تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو ارزویی نداشته باشم و به جز تو به کسی یا چیزی دل نبندم و جز در سایه ی توکل به تو ارامش و امنیت را احساس نکنم.

اللهم اهدنی الی صراط المستقیم

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:50 توسط زينب طاهري |